
رخصت میدین بلندشیم؟
هموطن عزیز توجه فرمایید: از امروز به بعد…
هر دختری با مانتو کوتاه، موی بلند، ناخن دراز، واه، واه، واه،
نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی، هیچکی باهاش رفیق نشه !
تو ماشین نشسته بودیم داشتیم یکی از رفیقامون رو مسخره میکردیم و میخندیدیم
یهو رفیقم خیلی جدی گفت بچه ها یاد بگیرید با هم بخندیم نه اینکه به هم
بخندیم!
به احترام جمله ی قشنگی که گفت یه دقیقه سکوت کردیم.
بعد از ماشین پرتش کردیم بیرون و یک ساعت با هم بهش خندیدیم!
ما اینجور آدمای حرف گوش کنی هستیما!!!!!
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!
آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن
عاقا امروز از بیکاری گفتم شماره شانسی بگیرم تا یه دختر گوشی رو برداره ،اذیتش کنم.
دفعه اول زنگ زدم یه دختر برداشت ،باهاش صحبت کردم دیدم دختر داییه دامادمونه ،شانس آوردم که سوتی ندادم
دفعه دوم زنگ زدم بازم یه دختر بود،با کمی صحبت فهمیدم دوست دختر دوستمه ، بخاطر همین کم بود کتک حسابی بخورم
دفعه
سوم زنگیدم بازم دختر برداشت،دختره به من گفت خودتو معرفی کن منم مثل یه
بچه راستگو اسم واقعیمو گفتم بعد دختره گفت اگه به داداشم نگفتم بکشتت ،بهش
گفتم داداشت کیه گفت فلانییه،بعد فهمیدم خواهر دوستمه،دیگه از اون به بعد
توبه کردم شماره شانسی نگیرم
فرق تقلب کردن پسرا و دخترا:
1_ پسرا:
(بغل
دستی): پس احمد اینم کتاب صفخه 240 جوابش نیست که لامصب!!! اون برگه آچاری
که بهت دادم از گلوت پایین نره ایشاله . مرضو ننوشتم سریع جزوتو ببین پیدا
میکنی جوابشو فقط سریعا بچه ها منتظرن
(پشت سری): مهدی جواب سوال 4رو ته کفشم نوشتم ، گرفتم بالا زود بنویس داداش اگرم خواستی درش بیار نوبتی بده بره!!!!
2_دخترا:
الههههههههههههه ه ه ه ... الههههههههه ه ه ه ...
(الهه در حال نوشتن به طرز وحشیانه ای همراه با یک لبخند ملیح !!!)
مهشییییییییددددد مهشیییییییییییییییدددد توروخدا مهشییییییییییدددد
(مهشید: ننوشتم بابا برگم سفیده اه . دو دقیقه بعد: استاد برگه هامون تموم شد یه برگه میدید؟!!!!!!
روزی شیخ مشغول مکالمه با سیم کارت ایرانسل خود بودی. اما مکالمه چنان
طولانی گشت که مریدان پرسیدند: یا شیخ چگونه است که شارژ سیم کارت شما تمام
نمیشود پس از چندین ساعت گوهرفشانی؟
شیخ لبخندی شیطان گونه زده و فرمود:
از ان روی که من در فیس بوک یک (فیک اکانت) با نام (عسل جون) اختیار نموده و به وسیله ی ان ملت را شارژ ایرانسل تیغ همی زدمی!!
و مریدان از فرط تعجب توان نعره و گریز به بیابان هم نداشتندی!!
آهای دخترهایی که از این مقنعه جدیدا سر تون می کنید. و بنداشونو رو سر تون پاپیون میزنین
خیلی باحالید
.
.
.
.
.
منو یاد دوس دخدر میکی موس می ندازید
ﯾﮑﯽ ﻧﻮﻥ ﺧﻮﺷﮕﻠﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ،
ﯾﮑﯽ ﻧﻮﻥ ﺑﺎﺯﻭ ،
ﯾﮑﯽ ﻧﻮﻥ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ،
ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﻣﺎﺳﺘﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ!
مورد
داشتیم دختره در جستجوی شوهر تا مقطع دکترا اِدامه تَحصیل داده؛ به محضِ
عقد کردن از دانشگاه اِنصراف داده و تو مسیرِ برگشت به خونه یه جُفت دستکشِ
ظرفشویی و پیشبند خریده :))))
.. رفتم ثبــت نـــام واســه کــلـاس زبـــان انگــلیـــسی...
......... بعــد استـاد یــه خـــــودکــــار گــــرفــت بـــالـا و بــه انگلیسی پرسیـد: ایـــن چـــیــه ؟؟
.......
منم بــا اعتمــــــاد بــه سقف کـاذب , و یــه نگـــاه بــه ..اون
دختـــره کــه جـــوراب نپـــــوشیـــده بــــود ,, بــه فــــــارســی
... گفتــــــم : خــــــودکـــــار بیـــــک...^ــ^
..... واینجـــوری شـــد کــه الــان بــا بچــه هـــای هفــتـــ , هشــتـــ ســالــه تــــویِ یــه کــلاس نشستـــــــم....^ـ^...
برچسب:
نویسنده: نیکان صالحی